X
تبلیغات
ناگفتــــــــــه ها

دنیـــــــــــای این روزای مــــــن!!
 

به دنیا نیامده ام هنوز.........

این را تنها تو می دانی..........

 تو

............

که به دنیایم نیامده ای هنوز.........

من که اینجا کاری نمی کنم!

فقط گهکاه ...

گــــمان آمــدن تو را
............
در دفترم ثبت می کنم....................

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 3:46 نويسنده بـــــــــــاران

 

چه لطیف است ؛

حسِ آغازی دوباره

و چه اندازه عجیب است ؛

 روزِ ابتدای بودن...

و چه اندازه شیرین است امروز ؛

روز آغازِ تو...

خوش اومدی .........

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 21:34 نويسنده بـــــــــــاران
 

همـین که هســتی

همـین که لابــلای کلمــاتم

نَفَـــس میکــشی , راه میـــروی

در آغوشــم میگـــیری ...

...همــین که پنــاه ِ واژه هایــم شده ای

.........همــین که سایــه ات هسـت

همــین که کلمــــاتـم از بی "تــــو"یـی

یتــیـم نشــده اند

کافـی‌ست بــرای یک عمــر آرامــش...

بــــــــــاش !

حتی همـــین قـــدر دور !

 

×همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم...همه حرفاشون دروغه...تا ابد اینجا می مونم....

 

×× کنارم خیلیا هستن....دلم پیشِ تو آرومه...

 

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 2:36 نويسنده بـــــــــــاران

 

چشام از خستگي، خونه ولي خوابم نمياد

رژه مي رن همه ي خاطره ها توي ســـــرم

بعد از اون همه جدايــي تو رو فـردا مي بينم 

 عمريه از تو و روزگــــــــارِ تو بي خبــــــــــرم

نگرانم واسه فردا ، نمي دونم چي مي شه

 نمي دونم وقتي ديدمت بايد چيکار کنـــــم

من همش دل نگرونم که منــــــو پس بزني

تو بگو با اين همه خيالِ بد چيکــــــــــار کنم...

 ×سالی که با تو شروع شده ،می شه با توام تموم شه؟؟

  

××حجم "آغوشت" را

می خواهم

حجم آغوشت را

سه بعدی آن را...××

 

×فقط تو می فهمی امشب چه خوشحالم...

 

+ تاريخ شنبه ششم فروردین 1390ساعت 3:30 نويسنده بـــــــــــاران |
 

رفتن و ماندن

دیگر انگار فرقی چندان نمی کند

چون هر چه آمد بود

به رفتن انجامید...

تا به کی دل خوش کنم به آمدنی بی رفتن؟

انگار همه مسافریم..

نمی دانم شاید حتی من اگر روزی برای کسی آمدم

پای رفتن داشته باشم...

امــــا

مگر همیشه هر دو نمی آیند؟؟

پس من چرا ماندنی بودم و دوم شخص رفتنی؟

شاید من هنوز پای رفتن پیدا نکرده او به فکر رفتن افتاد؟؟

جوری پیش دستی شاید...

میدانم که آن که می ماند رفتنش ..ر.ف.ت.ن است

می دانی که چه می گویم؟؟

وقتی می رود خالیست از تمنای خواستن

امـــــــــــا آن که نیامده می رود

نرفته باز می گردد...

 

 

××تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی ، منو به محبتِ دو روزه مهمون کردی؟؟

 

 

××آدم فکر میکند تمام میشود ولی... تا همیشه یک "کاش" کوچک برای آدم میماند که بگذارد روی تاقچه دلش...!

 

 

 

××هر چی بدی کردی به من/الهی اون با تو کنه...

ببینی دیگری به جات/رفته شده همسفرش...

 

 

××کاش غریبه قشنگتر و سرتر ازم بود...

 

 

 

 

نامرد تر از تو وجود نداره...اینو با اطمینان می گم!!

 

 

 

+ تاريخ جمعه ششم اسفند 1389ساعت 20:7 نويسنده بـــــــــــاران |
 

دلتنگی هایم را در یک کاغذ سیگار با سیگار پیچ میپیچم

می خوام زودتر دودشون کنم برن هوا

××خوشحالم که واسه چند دقیقه مثل خودت شدم..بی احساسِ بی احساس

 

یاد می گیرم از تو اینو، که برم به یک بهانــــــه

اســـــــــم این کارو بذارم راه حل عاشقانــــــــه

توی اوج اشک عشقی یاد می گیرم که بخندم

هر کی سوخت و باخت مهم نیست مهم اینه من برندم

 

 

××من از تو یاد گرفتم ، ساده گذشتنارو . . .

 

 

نمی شه بخشیدت...دلم تلافی می خواد ...

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 23:50 نويسنده بـــــــــــاران |

 

فرقی نمیکند زن باشی یا مرد،

همین که تن دادی و دل ندادی...

فاحشـــــــه ای!!

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 2:52 نويسنده بـــــــــــاران
 

به این احساس سر در گم ، که هی میگی دوسم داری

یه احساسِ بدی دارم . . .

به اینکه عاشقم هستی ، ولی عشقی نمی بینم . . .

 

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 3:18 نويسنده بـــــــــــاران
 

وابستتــــ شده ! به تو عادت کرده٬ دیوونتـــه عشقـــــم !! تو بایـــد

مال اون باشــی .. !

 

×× وقتی دست فشردیم و قول دادیم ..فقط دست تو مــــــــردانه بود و قول من !!!!

 

×× لاک های ناخنم را از وقتی که رفته ای تجدید نکردم . . .

دارن پاک می شن . . .

کاش این حافظه ی لعنتی هم ناخن بود و خاطرات ، لاک ناخن . . .

 

 

+ تاريخ یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 2:17 نويسنده بـــــــــــاران |

 

حالا که من نیستم

کی دستشو تو این روزای سرد

تو جیبت می کنه و

باهات آواز می خونه؟؟؟

نمی دونم چرا به شکل احمقانه ای مطمئن بودم اون جزء اون دسته مردا نیست و هنوزم به شگل احمقانه تری نفهمیدم یه دسته بیشتر وجود نداره . . .

××از دیشب تا حالا احساس می کنم بخشیدمت...

بخشیدمت برو ... خونم حلال تو ...

اما حسادت داره دیوونم می کنه...

اونم دیوونه بازیات و دوست داره ؟؟

 

+ تاريخ پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 2:54 نويسنده بـــــــــــاران